على اكبر دهخدا
650
امثال و حكم ( فارسى )
چو شب سياهى گيرد قمر نكو تابد * بروز تيره شود ور چه روشن است قمر . عنصرى . رجوع به : تيمم باطل است . . . ، شود . چو شد آينه تيره صيقل زنش * كند از زدودن همى روشنش ( . . . چو بزدود از روى آئينه زنگ * شود آينه چون ستاره برنگ . ) حضرت اديب . چو شد به دريا آب روان و كرد قرار * تباه و بىمزه و تلخ گردد و بىبر ز بعد آنكه سفر كرد چون فرود آيد * بلطف روح فزايد ز طعم همچو شكر . عنصرى . رجوع به : سفر مربى مرد است . . . ، شود . چو شد طمع كوته زبان شد دراز * ( ز طمع است كوته زبان ، مرد آز . . . ) اسدى . رجوع به : طمع آرد . . . ، شود . چو شرمت نيست رو آن كن كه خواهى * ( چه نيكو گفت خسرو با سپاهى . . . ) ويس و رامين . رجوع به : آدمى چون بداشت دست . . . ، شود . چو شست آمد نشست آمد به ديوار * ( . . . چو هفتاد آمد افتاد آلت از كار . ) نظامى . نظير : چو آمد بنزديك سر تيغ شست * مده مى كه از سال شد مردمست . فردوسى . بشستم سال چون ماهى در شستم * بحلقم در تو اى شستم قوى شستى . ناصر خسرو . چون پنجه سال خويشتن را كشتم * بر عمر نهاد سال شست انگشتم شك نيست كه شست را كمانى بايد * چون شست تمام شد كمان شد پشتم . عطار . و ان امرء قد سار سبعين حجة * الى منهل من ورده لقريب . چو سال جوان بركشد بر چهل * غم روز مرگ اندر آيد بدل . فردوسى . رجوع به : نزيبد مرا با جوانان . . . ، شود . چو شود معده پر تفاوت نيست * كه ز گندم پر است يا از جو . ابن يمين . رجوع به : شكم زيردست است . . . ، شود . چو شوريدگان مىپرستى كنند * بآواز دولاب مستى كنند . سعدى . چو شه شد سپه چون تن بىسر است * ( پناه سپه شاه نيكاختر است . . . ) اسدى . نظير : تبه گردد از بىشبانى رمه . فردوسى . بالراعى تصلح الرعيه . چو صاحب سخن زنده باشد سخن * بنزد همه رايگانى بود يكى را بود طعنه در لفظ او * يكيرا سخن در معانى بود چو صاحب سخن مرد آنگه سخن * به از گوهر نغز كانى بود زهى حالت خوب صاحب سخن * كه مرگش به از زندگانى بود . ابن نصير . چو صبح كرد گريبان چاك * طرار شب وداع كند جان را . ( آرى . . . ) قاآنى . چو صبر تلخ باشد پند ليكن * بصبرت پند چون صبرت شود قند . ناصر خسرو .